
رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم سیصد و شصت وپنج حسرت را همچنان میکشم به دنبالم قهوه ات را بنوش وباور کن من به فنجان تو نمی گنجم دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم یک نفر از غبار می آید؟ مژده ی تازه ی تو تکراریست یک نفر از غبار آمد وزد زخمهای همیشه بر بالم باز در جمع تازه ی اضداد حال و روزی نگفتنی دارم هم نمی دانم از چه می خندم، هم نمی دانم از چه می نالم راستی با ...
ادامه مطلب