خرید بک لینک

رنگ سال گذشته را دارد

همه ی لحظه های امسالم

سیصد و شصت وپنج حسرت را

همچنان میکشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش وباور کن

من به فنجان تو نمی گنجم

دیده ام در جهان نما چشمی

که به تکرار می کشد فالم

یک نفر از غبار می آید؟

مژده ی تازه ی تو تکراریست

یک نفر از غبار آمد وزد

زخمهای همیشه بر بالم

باز در جمع تازه ی اضداد

حال و روزی نگفتنی دارم

هم نمی دانم از چه می خندم،

هم نمی دانم از چه می نالم

راستی با هوای شرجی هم

دیدن دوستان تماشایی ست

به غریبی قسم

نمی دانم،چه بگویم

جز این که خوشحالم

دوستانی عمیق آمده اند

چهره هایی که غرقشان شده ام

میو ه های رسیده ای که هنوز

من به باغ کمالشانکالم

آه...چندیست شعر هایم را

جز برای خودم نمی خوانم

شاید از بس صدایشان زده ام

دوست دارند دوستان لالم

sea-432876.453678687687.53786868.jpg

محمد علی بهمنی


موضوعات مرتبط: شعر

برچسب: قهوه,بنوش,وباور,کنمن,فنجان,گنجم, نویسنده: آرین اسدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:12

صفحه بندی